وقتی یک گریه، کل کلاس را با خودش برد: تجربه مدیریت احساسات در کلاس

امروز کلاس واقعاً سختی داشتم.
اولش همهچیز آروم بود. بچهها با دقت نگام میکردن، همکاری میکردن، بازی میکردن. یه شروع خوب برای یه روز خوب… یا حداقل من اینطور فکر میکردم!
وسط یکی از فعالیتها، یه دختر کوچولو که از اول هم کمی حساستر به نظر میرسید، یهدفعه زد زیر گریه. گفت:
«من خستم… خوابم میاد… میخوام برم پیش مامانم.»
تا اومدم آرومش کنم، یکی دیگه از بچهها گفت:
«منم خستهام…»
یکی دیگه هم گفت:
«من بابامو میخوام!»
و بعد… کل کلاس بهم ریخت.
اون دختره گریه میکرد، خودش رو میزد به در و دیوار، صداش بلند و بیوقفه بود. بقیه هم تحت تأثیر قرار گرفته بودن. دوتا از بچهها با گریه از کلاس رفتن بیرون.
هیچکس دیگه باهام همراهی نمیکرد. نه بازی جواب داد، نه فلشکارت، نه face mirror، نه حرف زدن، نه لبخند زدن…
با خودم میگفتم:
«من چیکار کنم؟ چرااا؟!»
اعتماد به نفسم داشت له میشد.
و از اون بدتر، بعضی از مادرها هم پشت کلاس بودن و با اون نگاه چپچپِ آشنا، انگار داشتن قضاوتم میکردن:
“این تیچر واقعاً بلده؟”
تو راه برگشت تا خونه، تو فکر بودم.
با خودم کلنجار میرفتم که گریه نکنم!
هی به خودم میگفتم شاید بچهها دیشب دیر خوابیدن، شاید یه چیزی از خونه با خودشون آوردن، شاید تقصیر من نبود… ولی حس بدی بود، خیلی بد.
تا رسیدم خونه، ذهنم هنوز تو کلاس بود.
🌱 چیزی که یاد گرفتم
گاهی کلاسها با لبخند شروع میشن و با اشک تموم میشن.
گاهی تو بهعنوان معلم، وسط یه طوفان احساس قرار میگیری، بدون چتر، بدون راه فرار.
اما همونقدر که این لحظهها خستهکنندهن، بهت یادآوری میکنن که معلم بودن فقط آموزش کلمهها نیست.
یعنی دیدن، فهمیدن، و تابآوردن. حتی وقتی خودت هم نیاز به تکیهگاه داری.


دیدگاهتان را بنویسید