اولین روز کاری من در کلاس آنلاین؛ وقتی همهچیز طبق برنامه پیش نرفت!
اولین روز کاریم، در حالی که پشت سیستم نشسته بودم و چاییم رو میخوردم، منتظر بودم این ده دقیقهی باقیمونده تا شروع کلاس هم بگذره. دروغ چرا؟ هم استرس داشتم و هم ذوق. فکر میکردم همهچیز تحت کنترله! لسن...
25 آبان 1404
ارسال شده توسط نرگس زارعیان
تفاوت کلاس دخترها و پسرها؛ تجربه واقعی یک معلم از مدیریت انرژی در کلاس
من رفتم سر کلاسهایی که بچههاشون دخترهای ده و نه ساله بودن.واقعا بچهها خیلی پرانرژی و شلوغ بودن! یعنی همهشون درست همون رفتاری رو داشتن که قبلاً شما گفته بودید.من سعی میکردم کنترل کنم، ولی ...
25 آبان 1404
ارسال شده توسط نرگس زارعیان
وقتی یک کودک بیصدا گریه میکند؛ درس مهمی که از سامان یاد گرفتم
یکی از بچهها، سامان، یهدفعه رفت یه گوشه و شروع کرد به گریه کردن.گریهش بیصدا بود، فقط اشک میریخت، بدون اینکه چیزی بگه.من رفتم کنارش، با مهربونی پرسیدم: «سامان، چی شده؟ ناراحتی؟ چطوری میتو...
25 آبان 1404
ارسال شده توسط نرگس زارعیان
جلسه اول با یک شاگرد خاص؛ تجربه واقعی یک معلم زبان کودک
بچهها! این یکی واقعاً یه مورد خاص بود...امروز اولین جلسهم با یه شاگرد جدید بود که تازه به من سپرده بودنش. از همون لحظهی اول، فهمیدم قراره روز سختی داشته باشم!ببینید... جد و آباد منو آورد جل...
25 آبان 1404
ارسال شده توسط نرگس زارعیان
وقتی فهمیدم رمز موفقیت یک معلم، «همراه شدن با دنیای بچههاست» ✨
من قبل از اینکه کارمو بهطور رسمی تو عرصه آموزش شروع کنم، جستهگریخته کارهایی انجام داده بودم... به کودک و نوجوان و حتی بزرگسال آموزش داده بودم... از وقتی خودمو شناختم توی کانون پرورش فکری کودکان و نو...
25 آبان 1404
ارسال شده توسط نرگس زارعیان